شاعر : محتشم کاشانی

دیوان اشعار ترکیب‌بندها

نام نوحه : وله فی مرثیه امام حسین بن علی علیه التحیة والثناء


این زمین پربلا را نام دشت کربلاست

ای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست

این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است

ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست

این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر

گر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست

این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیت

کز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست

کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرق

بحر اشگ ما درین غرقاب بی‌طوفان چراست

اینک قبهٔ پر نور کز نزدیک ودور

پرتو گیتی فروزش گمرهان را ره‌نماست

اینک حایر حضرت که در وی متصل

زایران را شهپر روحانیان در زیر پاست

اینک سدهٔ اقدس که از عز و شرف

قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست

اینک مرقد انور که صندوق فلک

پیش او با صد هزاران در و گوهر بی‌بهاست

اینک تکیه‌گاه خسرو والا سریر

کاستان روب درش را عرش اعظم متکاست

اینک زیر گل سرو گلستان رسول

کز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست

اینک خفته در خون گلبن باغ بتول

کز شکست او چو گل پیراهن حور اقباست

این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستم

همچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست

این سرور سینهٔ زهراست کز سم ستور

سینهٔ پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست

این انیس جان پیغمبر حسین‌بن علی است

کز سنان‌بن انس آزرده تیغ جفاست

این عزیز صاحب دل ابا عبدالهست

کز ستور افتاده بی‌یاور به دشت کربلاست

این حبیب ساقی کوثر وصی بی‌سراست

کز عروس روزگارش زهر در جام بقاست

این سرافراز بلنداختر که در خون خفته است

نایب شاه ولایت تاج فرق اولیاست

این سهی سرو گزین کز پشت زین افتاده است

جانشین شاه مردان شهسوار لافتاست

این مه فرخنده طلعت کاین زمینش مهبط است

قرةالعین علی چشم و چراغ اوصیاست

این در رخشنده گوهر کاین مقامش مخزنست

درةالتاج شه دین تاجدار هل اتاست

این دل آرام ولی حق امیرالمؤمنین

کامکارانت منی نامدار انماست

این گزین عترت حیدر امام المتقین

پادشاه کشور دین پیشوای اتقیاست

پا درین مشهد به حرمت نه که فرش انورش

لاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضی است

دوست را گر چشم ازین حسرت نگرید وای وای

کز تاسف دشمنان را بر زبان واحسرتاست

مردم و جن و ملک ز آه نبی در آتشند

آری آری تعزیت را گرمی از صاحب عزاست

می‌شود شام از شفق ظاهر که بر بام فلک

سرنگون از دوش دوران رایت آل عباست

طفل مریم بر سپهر از اشگ گلگون کرده سرخ

مهد خود در شام غم همرنگ طفل اشک ماست

خاکسارانی که بر رود علی بستند آب

گو نگه دارید آبی کاتش او را در قفاست

تیره گشت از روبهان ماوای شیری کز شرف

کمترین جای سگانش چشم آهوی خطاست

ای دل اینجا کعبهٔ وصل است بگشا چشم جان

کز صفا هر خشت این آیینه گیتی نماست

زین حرم دامن کشان مگذر اگر عاقل نه‌ای

کاستین حوریان جاروب این جنت سر است

رتبهٔ این بارگه بنگر که زیر قبه‌اش

کافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست

یا ملاذالمسلمین در کفر عصیان مانده‌ام

از خداوندم امید رحمت و چشم عطاست

یا امیرالمؤمنین از راندگان درگهم

وز در آمرزگارم گوش بر بانک صلاست

یا امام‌المتقین از عاصیان امتم

وز رسولم چشم خشنودی و امید رضاست

یا معزالمذنبین غرق کبایر گشته‌ام

وز تو در خواهی مرادم در حریم کبریاست

یا شفیع‌المجرمین جرمم برونست از عدد

وز تو مقصودم شفاعت پیش جدت مصطفاست

یا امان الخائفین اینجا پناه آورده‌ام

وز تو مطلوبم حمایت خاصه در روز جزاست

یا اباعبدالله اینک تشنهٔ ابر کرم

از پی یک قطره پویان برلب بحر سخاست

یا ولی‌الله گدای آستانت محتشم

بر در عجز و نیاز استاده بی‌برگ و نواست

مدتی شد کز وطن بهر تو دل بر کنده است

وز ره دور و درازش رو در این دولتسرا است

دارد از درماندگی دست دعا بر آسمان

وز قبول توست حاصل آن چه او را مدعاست

از هوای نفس عصیان دوست هر چند ای امیر

جالس بزم گناه و راکب رخش خطاست

چون غبار آلود دشت کربلا گردیده است

گرد عصیان گر ز دامانش بیفشانی رواست

-----------------------------

نام نوحه : باز این چه شورش است که در خلق عالم است اثر: محتشم کاشانی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر

با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو

فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک

آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین

ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان

در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز

روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای

وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه

نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشردرآورند

------------------------------------

نام نوحه : به نال ای دل که دیگر ماتم آمد اثر : محتشم کاشانی


به نال ای دل که دیگر ماتم آمد

بگری ای دیده ایام غم آمد

گل غم سرزد از باغ مصیبت

جهان را تازه شد داغ مصیبت

جهان گردید از ماتم دگرگون

لباس تعزیت پوشیده گردون

ز باغ غصه کوه از پا فتاده

زمین را لرزه بر اعضا فتاده

فلک تیغ ملامت بر کشیده

ز ماه نو الف بر سر کشیده

ازین غم آفتاب از قصر افلاک

فکنده خویش را چون سایه بر خاک

عروس مه گسسته موی خود را

خراشیده به ناخن روی خود را

خروش بحر از گردون گذشته

سرشک ابر از جیحون گذشته

تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری

به بار از دیده هر اشگی که داری

که روز ماتم آل رسول است

عزای گلبن باغ بتول است

عزای سید دنیا و دین است

عزای سبط خیرالمرسلین است

عزای شاه مظلومان حسین است

که ذاتش عین نور و نور عین است

دمی کز دست چرخ فتنه پرداز

ز پا افتاد آن سرو سرافراز

غبار از عرصهٔ غبرا برآمد

غریو از گنبد خضرا برآمد

ملایک بی‌خود از گردون فتادند

میان کشتگان در خون فتادند

مسلمانان خروش از جان برآرید

محبان از جگر افغان برآرید

درین ماتم بسوز و درد باشید

به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید

بسان غنچه دلها چاک سازید

چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید

ز خون دیده در جیحون نشینید

چو شاخ ارغوان در خون نشینید

به ماتم بیخ عیش از جان برآرید

به زاری تخم غم در دل بکارید

که در دل این زمان تخم ملامت

برشادی دهد روز قیامت

خداوندا به حق آل حیدر

به حق عترت پاک پیامبر

که سوی محتشم چشم عطا کن

شفیعش را شهید کربلا کن

-----------------------------
 
شاعر : محتشم کاشانی

دیوان اشعار ترکیب‌بندها

موضوع : ترکیب بند در مدح امام ثامن ضامن علی بن موسی‌الرضا
علیه التحیة والثناء


می‌کشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیاد

تا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد

گر چو من افتاده‌ای زان جذبه آگاهم که او

هودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد

ای عماری کش به زور میل او بازم گذار

کاین عماری ساربان بر ناقه نتواند نهاد

با توجه یار شو ای بخت و در راهم فکن

کاین گره از کار من یک دست نتواند گشاد

نی تحرک ممکن است و نی سکون زا من که هست

ضعفم اندر ازدیاد و شوقم اندر اشتداد

چند چون بی‌تمشیت بی‌اعتماد است ای فلک

از تو امداد از من استمداد و از بخت اجتهاد

در چه وادی در سبیل رشحه بخش سلسبیل

دافع سوز جحیم و شافع روز معاد

شاه تخت ارتضا یعنی سمی مرتضی

سبط جعفر اشرف ذریه موسی‌الرضا

آفتاب بی‌زوال آسمان داد و دین

نور بخش هفتمین اختر امام هشتمین

آن که سایند از برای رخصت طوف درش

سروران بر خاک پای حاجیان اوجبین

آن که بوسند از شرف تا دامن آخر زمان

پادشاهان آستان روبان او را آستین

وقت تحریر گناه دوستان او عجب

گر بجنبد خامه در دست کرام‌الکاتبین

بهر دفع ساحران چون قم به اذن‌الله گفت

شیر نقش پرده از جاجست چون شیر عرین

تا به کار آید به کار زائران در راه او

هست دائم پشت خنک آسمان در زیر زین

رشک آن گنج دفین کش خاک شهد مدفن است

از زمین تا آسمان است آسمان را بر زمین

ای معظم کعبه‌ات را عرش اعظم آستان

بر جناب اعظمت ناموس اکبر پاسبان

آن که کار عاصیان از سعی خدام تو ساخت

مغفرت را کامران از رحمت عام تو ساخت

طول ایام شفاعت کم نبود اما خدا

بیشتر کار گنه‌کاران در ایام تو ساخت

چون برم در سلک مخلوقات نامت را که حق

برترین نام‌های خویش را نام تو ساخت

کرد چون بخت بلند اقدام در تعظیم عرش

افسرش را حیله بند از خاک اقدام تو ساخت

آفتاب از غرفهٔ‌خاور چو بیرون کرد سر

روی خود روشن ز نور شرفه بام تو ساخت

آن که خوان عام روزی می‌کشد از لطف خاص

انس و جان را ریزه‌خوار خوان انعام تو ساخت

مغفرت طرح بنای عفو افکند از ازل

لطف غفارش تمام اما به تمام تو ساخت

در تسلی کاری ذات شفاعت خواه تو

مغفرت را بسته حق در کار بر درگاه تو

ای نسیم رحمتت برقع کش از روی بهشت

عاصیان از جذبهٔ لطفت روان سوی بهشت

بوی مهرت هر که را ناید ز ذرات وجود

از نسیم مغفرت هم نشنود بوی بهشت

جای آن کافر که در میزان نهندش حب تو

دوزخی باشد که باشد هم ترازوی بهشت

گر نباشد در کفت جام سقیهم ربهم

هیچ کس لب تر نسازد بر لب جوی بهشت

رحمتت گر دل به جانبداری دوزخ نهد

در دل افروزی زند پهلو به پهلوی بهشت

پیش از این مدح ای شه همت بلندان جهان

بود پایم کوته از طوف سر کوی بهشت

حالیم پیوسته سوی خود اشارت می‌کنند

حوریان دلکش پیوسته ابروی بهشت

بخت کو تا آیم و در آستانت جا کنم

رو به جنت پشت بر دنیا و ما فیها کنم

ای گدایان تو شاهان سریر سروری

بی‌نیاز بر درت ناز این به شغل چاکری

وی به جاروب زرافشان روضه‌ات را خاکروب

خسرو زرین درفش نور بخش خاوری

سکهٔ حکمت نمایان‌تر زدند از سکه‌ها

داورت چون داد در ملک ولایت داوری

در ره دین علم منصور گشت آخر که یافت

منصب حکم نبوت بر امامت برتری

وین امامت ورنه زین بستست بر رخش که عقل

همعنان می‌بیندش با رتبهٔ پیغمبری

گر کمال احمدی لالم نکردی گفتمی

اکمل از پیغمبرانت در ره دین پروری

ای به بویت کرده در غربت طواف تربتت

جملهٔ اصناف ملک با مردم حور و پری

چون به من نوبت رساند بخت فرصت جوی من

حسبته لله دست رد منه بر روی من

ای درست از صدق بیعت با تو پیمان همه

سکه‌دار از نقش نامت نقد ایمان همه

حال بیماران عصیان است زار اما ز تو

یک شفاعت می‌تواند کرد درمان همه

رشحه‌ای گر ریزی ای ابر عطا بر بندگان

نخل آزادی برآرد سر ز بستان همه

می‌گریزد آفت از انس و ملک زآن رو که هست

در زمین و اسمان حفظت نگهبان همه

سنگ رحمت در ترازوی شفاعت چون نهی

آید از کاهی سبک‌تر کوه عصیان همه

کارم آن گه راست کن شاها که از بار گناه

پشت طاقت خم کند شاهین میزان همه

بر قد آن مرقد پرنور جان خواهم فشاند

ای فدای مرقدت جان من و جان همه

هرکه جان خویش در راه تو می‌سازد نثار

تا ابد باقی مهر توست با جانش چه کار

در گناه هر که عفوت خویش را بانی کند

ایمنش در ظل خویش از قهر ربانی کند

خواهد ار اجر عبوری بردرت مور ذلیل

ایزدش شاهنشه ملک سلیمانی کند

صد جهانبانش به دربانی رود هر پادشه

کز پی دربانیت ترک جهانبانی کند

گر کند عالم ضمیرت را به جای آفتاب

شام ظلمانیش کار صبح نورانی کند

نیست چون کنه تو را جز علم سبحانی محیط

دخل در ادراک آن کی فهم انسانی کند

دانشت را گر گماری در مسائل بر عقول

عقل اول اعتراف اول به نادانی کند

عقل خائف زین نکرد آن رخش کز بیم منی

کاندر اوصاف تو زین برتر سخن‌رانی کند

وهم بر دل رفت و بر یک ناقه بستد از خود سری

محمل شان تو را با هودج پیغمبری

ای تفوق جسته بر هفت آسمان جای شما

عرش این نه زینه منظر فرش ماوای شما

چرخ اطلس نیز شد مانند کرسی پرنجوم

از نشان نعل رخش عرش فرسای شما

چیست ماروبین خم گردون دوال کهکشان

گرنه دوران می‌زند کوس تولای شما

نور گردون شد یکی صد بس که بر افلاک برد

پردهٔ چشم فلک خاک کف پای شما

با وجود بی‌قصوری چون زر بی‌سکه است

خط فرمان قضا موقوف طغرای شما

می‌تواند ساخت هم سنگ ثواب خافقین

جرم امروز مرا در خواه فردای شما

صبح محشر هم نباشد در خمار آلوده‌ای

گر بود شام اجل مست تمنای شما

هرکه در خاک لحد خوابد ازین می‌نشه ناک

ایزدش مست می غفران برانگیزد ز خاک

ای محیط نه فلک یک قطره پرگار تو را

با قیاس ما چکار اندیشه کار تو را

کرده بازوی قدر در کفهٔ میزان خویش

مایهٔ زور آزمائی بار مقدار تو را

هر نفس با صد جهان جان بر تو نتواند شمرد

قدرت از امکان فزون باید خریدار تو را

چون تصور کرده بازار خدا را کج روی

کز ضلالت داشت با خود راست آزار تو را

سوز جاوید هزاران دوزخ اندر یک نفس

بس نباشد در جزاخصم جفا کار تو را

تاک را افتاده تاب اندر رگ جان تا عنب

کرده تلخ از زهر عناب شکر بار تو را

بیخ تاک از خاک کندی قهر ربانی اگر

اندکی مانع ندیدی حلم بسیار تو را

تابه تلبیس عنب بادامت اندر خواب شد

خواب در چشم محبان تا ابد نایاب شد

ای وجودت در جهان افرینش بی‌مثال

آفرین گوینده برذات جلیل ذوالجلال

خالق است ایزد تو مخلوقی ولی از فوق و تحت

چون شریک اوست شبهت ممتنع مثلث محال

بهر استدعای خدمت قدسیان استاده‌اند

صف صف اندر بارگاهت لیک رد صف نعال

با وجود انبیا الا صف آرای رسل

با وجود اولیا الا سرو سرخیل آل

در سراغ مثل و شبهت بار تفتیش عبث

عقل جازم شد که بردارد ز دوش احتمال

جان فدای مشهد پاکت که پنداری به آن

کرده است آب و هوا از روضهٔ خلد انتقال

هم فضایش یا ربا نزهت ز فرط خرمی

هم هوایش دال بر صحت ز عین اعتدال

عرصه چون شد تنگ در ما نحن وفیه آن به که من

از مکان بندم زبان و از مکین گویم سخن

گرچه گردون را به بالا خرگه والا زدند

خرگه قدر تو را بالاتر از بالا زدند

جلوگاهت عرش اعلا بود از آن بارگاه

در جوار بارگاه تخت او ادنی زدند

در امامت هشتمین نوبت که مخصوص تو بود

عرشیان بر بام این نه گنبد مینا زدند

خاتمی کایزد بر آن نام ولی خود نگاشت

نام نامی تو صورت بست از آن هر جا زدند

گرچه در ملک امامت سکه یکسان شد رقم

بر سر نام تو الا بهر استثنا زدند

ای که بر نقد طوافت سکهٔ هفتاد حج

از حدیث نقد رخشان سکهٔ بطحا زدند

دین پناها گرچه یک نوبت به نام بنده نیز

از طوافت نوبت این دولت عظمی زدند

چشم آن دارم که دولت باز رو در من کند

بار دیگر چشم امید مرا روشن کند

ای به شغل جرم بخشی گرم دیوان شما

مغفرت را گوش بخشایش به فرمان شما

عاصیان را در تنت از مژدهٔ جانی نو که هست

دوزخ اندر حال نزع از ابر احسان شما

طبع کاه و کهربا دارند در قانون عقل

دست امید گنه‌کاران و دامان شما

پادشاها آن که فرمایندهٔ این نظم شد

یعنی آصف مسند جم جاه سلمان شما

از سپهر طبع خویش و صد سخندان دگر

از ثنا ایات نازل گشت در شان شما

آن چه خود کرده است در انشای این نظم بلند

کس نخواهد کرد از مدحت سرایان شما

من که تلقین‌های غیبم همچو طوطی کرده است

در پس آیینهٔ معنی ثنا خوان شما

گوش برغیبم که در تحسین نوائی بشنوم

از غریو کوس رحمت هم صدائی بشنوم

بس که در مدحت بلندست اهل معنی را اساس

سوده بر جیب ثنایت دامن حمد و سپاس

جز ید قدرت ترازو دار نبود گر به فرض

بار عظمت سر فرود آرد به میزان قیاس

از صفات کبریائی آن چه دور از ذات توست

نیست جز معبودی اندر دیده وقت شناس

یا شفیع‌المذنبین تا بوده‌ام کم بوده است

در من از شعل گنه بیکار یک حس از حواس

حالیا بردوش دارم بار یک عالم گنه

در دو عالم بیش دارم از گناه خود هراس

محتشم را شرم می‌آید که آرد بر زبان

آن چه من از لطف مخصوص تو دارم التماس

التماس اینست کز من عفو اگر دامن کشد

وز پلاس عبرتم در حشر پوشاند لباس

عذرگویان از دلش بیرون بر اکراه من

خار دامن گیر عصیان بر کنی از راه من

صد دعا و صد درود خوش ورود خوش ادا

کردش رحمت فرو از بارگاه کبریا

هر یکی از عرش آمین گو رئوس قدسیان

هر یکی در عرش تحسین خوان نفوس انبیا

خاصه سلطان الرسل با اولیای خاص خویش

سیما شاه اسد سیما علی‌المرتضی

بعد از آن از اهل بیت آن شه ایوان دین

زهرهٔ زهرا لقب بنت‌النبی خیرالنسا

پس حسن پرورده کلفت قتیل زهر قهر

پس حسین آزرده گر بت شهید کربلا

باز با سجاد و باقر صادق و کاظم که هست

مقتدایان را ز چار ارکان بر این چار اقتدا

پس نقی و عسکری بین آن مهی کز شش جهت

می‌کنند از نورشان خلق جهان کسب ضیا

قصه کوته آن درود و آن دعا بادا تمام

بر تو با تسلیم مستثنای مهدی والسلام
---------------------------------------
 شاعر : محتشم کاشانی

دیوان اشعار ترکیب‌بندها

موضوع : در منقبت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)


السلام ای عالم اسرار رب‌العالمین

وارث علم پیمبر فارس میدان دین

السلام ای بارگاهت خلق‌را دارالسلام

آستان رویت بطرف آستین روح‌الامین

السلام ای پیکر زایر نوازت زیر خاک

از پی جنت خریدن خلق را گنج زمین

السلام ای آهن دیوار تیغت آمده

قبلهٔ اسلام را از چارحد حصن حصین

السلام ای نایب پیغمبر آخر زمان

مقتدای اولین و پیشوای آخرین

شاه خیبر گیر اژدر در امام بحر و بر

ناصر حق غالب مطلق امیرالمؤمنین

ملک دین را پادشاه از نصب سلطان رسل

مصطفی را جانشین از نص قرآن مبین

بازوی عونت رسول‌الله را رکن ظفر

رشتهٔ مهرت رجال‌الله را حبل‌المتین

هر که در باب تو خواند فضلی از فصل کلام

در مکان مصطفی داند بلا فصلت مکین

بوترابت تا لقب گردیده دارد آسمان

چون یتیمان گرد غم بر چهره از رشک زمین

چون سگ کویت نهد پا بر زمین در راه او

گستراند پرده‌های چشم خود آهوی چین

مایهٔ تخمیر آدم گشت نور پاک تو

ورنه کی می‌بست صورت امتزاج ماء و طین

آن که خاتم را یدالله کرد در انگشت تو

ساخت نص فوق ایدیهم تو را نقش نگین

چون یدالهی که ابن عم رسول‌الله بود

ایزدت جا داده بالا دست هر بالانشین

آن یدالله را که ابن عم رسول‌الله بود

گر کسی همتاش باشد هم رسول‌الله بود

ای به جز خیرالبشر نگرفته پیشی بر تو کس

پیشکاران بساط قرب را افکنده پس

فتنه را لشگر شکن سرفتنه را تارک شکافت

ظلم را بنیاد کن مظلوم را فریاد رس

چرخ را بر آستانت پاسبانی التماس

عرش را در بارگاهت پاسبانی ملتمس

گر کند کهتر نوازی شاهباز لطف تو

بال عنقا را ز عزت سایبان سازد مگس

ور کند از مهتران عزت ستانی قهر تو

سدره در چشم الوالابصار خوار آید چو خس

همتت لعل و زمرد در کنار سائلان

آن چنان ریزد که پیش سائلان مشت عدس

خادمان صد گنج می‌بخشند اگر از مخزنت

خازنان ز اندیشه جودت نمی‌گویند بس

آسمان از کهکشان وهاله بهر کلب تو

پیشکش آورده زرین طوق با سیمین مرس

روز کین از پردلی گردان نصرت جوی شد

مرغ روح از شوق جانبازی نگنجد در قفس

بار هستی بر شتر بندد عماری‌دار تو

دل تپد در کالبد روئین‌تنان را چون جرس

از هجوم فتنه برخیزد غبار انقلاب

راه بر گشتن ز پیشت گم کند پیک نفس

از سپاه خود مظفروار فردآئی برون

وز ملایک لشگر فتح و ظفر از پیش و پس

حمله‌آور چون شوی بر لشگر اعدا شود

حاملان عرش را نظارهٔ حربت هوس

بر سر گردنکشان چون دست و تیغ آری فرو

وز زبردستی رسد ضربت ز فارس برفرس

لافتی الا علی گویند اهل روزگار

ساکنان آسمان لاسیف الاذوالفقار

ای که پیغمبر مقام از عرش برتر یافته

ز آستانت آسمان معراج دیگر یافته

هم به لطفت از مقام قاب و قوسین از خدا

مصطفی اسرار سبحان‌الذی دریافته

هم به بویت از گلستان ماوحی هر نفس

شاه با اوحی مشام جان معطر یافته

چرخ کز عین سرافرازی رکاب کرده چشم

چشم خود را چشمهٔ خورشید انور یافته

مه که بر رخ دیده از نعل سم رخشت نشان

تا ابد اقبال خود را سکه بر زر یافته

نعل شبرنگت که خورشید سپهر دولت است

چرخ از آن روی زمین را غرق زیور یافته

نزد شهر علم از نزدیک علام‌الغیوب

چون رسیده جبرئیل از ره تو را در یافته

نخل پیوندت که مثمر گشته از باغ نبی

بهر نسبت گوهر شبیر و شبر یافته

حامل افلاک رحم‌آورده بر گاور زمین

بر سر دشمن تو را چون حمله‌آور یافته

طایر قدرت گه پرواز گوی چرخ را

گوی چوگان خورده‌ای از باد شهپر یافته

آن که زیر پای موری رفته در راهت نمرد

دایه از جاه سلیمانی فزونتر یافته

آن که بی‌مزد از برایت بوده یک ساعت به کار

کشور اجرا عظیما را مسخر یافته

کاسهٔ چوبین گدائی هر که پیشت داشته

از کف دریای خاصت کشتی زر یافته

وه چه قدر است نور درگهت را پایه‌وار

دست قدرت با گل آدم مخمر یافته

نور معبودی و آب و گل ظهورت را سبب

ز آسمان می‌آمدی می‌بود اگر آدم عرب

ای وجود اقدست روح روان مصطفی

مصطفی معبود را جانان تو جان مصطفی

گر نبوت هم نصیبت داد ایزد چون گذشت

بعد بلغ انت منی از زبان مصطفی

بر سپهر دولت آن نجمی که روشن گشته است

صد چراغ از پرتوت در دودمان مصطفی

در ریاض عصمت آن نخلی که از پیوند توست

میوه‌های جنت اندر بوستان مصطفی

شمسهٔ دین را درون حجره چون دارد مقام

از نجوم سعد پر گشت آسمان مصطفی

ای تو شهر علم را در آن که در عالم نکرد

سجده در پایت نبوسید آستان مصطفی

سایهٔ تیغت که پهلو می‌زند در ساق عرش

ز افتاب فتنه آمد سایبان مصطفی

داد از فرعون دعوای الوهیت نشان

جز تو هر کس شد مکین اندر مکان مصطفی

گر نباشد حرمت شان نبوت در میان

فرق نتوان کرد شانت را ز شان مصطفی

من که باشم تا که گویم این زمان در مدح تو

آن چنانم من که حسان در زمان مصطفی

این گمان دارم ولی کز دولت مداحیت

هست نام علی در خاندان مصطفی

با چنین حالی که من دارم عجب نبود اگر

شامل حالم شود لطف تو و ان مصطفی

گوشهٔ چشمی فکن سویم به بینائی که داد

نرگست را تازگی ز آب دهان مصطفی

جانم از اقلیم آسایش غریب آواره‌ایست

رحم بر جان غریبم کن به جان مصطفی

تا دم آخر به سوی توست شاها روی من

وای جان من اگر آن دم نه بینی روی من

ای سلام حق ثنایت یا امیرالمؤمنین

وی ثنا خوان مصطفایت یا امیرالمؤمنین

در رکوع انگشتری دادی به سایل گشته است

مهر منشور سخایت یا امیرالمؤمنین

صد سخی زد سکه زر بخشی اما کس نزد

کوس سر بخشی ورایت یا امیرالمؤمنین

گشته تسبیح ملک آهسته هر گه در نماز

بوده رازی با خدایت یا امیرالمؤمنین

دامن گردون شود پرزر اگر تابد از او

گوشهٔ ظل عطایت یا امیرالمؤمنین

راست چون صبح دم روشن شود راه صواب

رایت افرازد چو رایت یا امیرالمؤمنین

روز رزم افکند در سرپنجهٔ خورشید رای

پنجهٔ ماه لوایت یا امیرالمؤمنین

صدره را از پایهٔ خود انتهای اوج داد

رفعت بی‌منتهایت یا امیرالمؤمنین

گه به چشم وهم می‌پوشد لباش اشتباه

عرش تا فرش سرایت یا امیرالمؤمنین

گه به حکم ظن ستون عرش را دارد بپا

بارگاه کبریایت یا امیرالمؤمنین

چون به امرت برنگردد مهر از مغرب که هست

گردش گردون برایت یا امیرالمؤمنین

یافت از دست و لایت فتح بر فتح دیگر

دست در حبل ولایت یا امیرالمؤمنین

جان در آن حالت که از تن می‌برد پیوند هست

آرزومند لقایت یا امیرالمؤمنین

گر مکان برتخت او ادنی کنی جایت دهند

انس و جان کانجاست جایت یا امیرالمؤمنین

حق‌شناسان گر به دست آرند معیار تو را

حد فوق ما سوی دانند مقدار تو را

ای که دیوان قضا قائم به دیوان شماست

تابع حکم خدا محکوم فرمان شماست

گر ید بیضا چه مه شد طالع از جیب کلیم

پنجهٔ خورشید را مطلع گریبان شماست

آن ستون کز پشتی او قایمند ارکان عرش

در حریم کبریا رکنی ز ارکان شماست

این ندامت گوی زنگاری که دارد متصل

گردش از چوگان قدرت گوی میدان شماست

خوان وزیرا که قسمت بر دو عالم کرده‌اند

مایهٔ آن مانده یک ریزه از خوان شماست

اژدهایی کز عدو گنج بقا دارد نهان

چون عصا در دست موسی چوب ردبان شماست

بندهٔ پیرست کیوان کز کمال محرمی

از پی پاس حرم بر بام ایوان شماست

عقل اول کز طفیلش می‌رسد لوح و قلم

پیش دانا واپسین طفل دبستان شماست

هرکه را کاریست بر دیوان خیرالحاکمین

نیک چون روی رجوع او به دیوان شماست

من مریض درد عصیانم که درمانم توئی

دردمند این چنین محتاج درمان شماست

صد شکایت دارم از گردون اما یکی

بر زبانم نیست چون چشمم به احسان شماست

گر درین دور فلک شهری گدای محتشم

محتشم را حشمت این بس کز گدایان شماست

دین من شاها به ذات توست ایمان داشتن

وین به دوران چنین کفر است پنهان داشتن

ای تو را جای دگر در عالم معنی مقام

درگهت را قبله‌ایم و روضه‌ات را کعبهٔ نام

پیکرت گنج نجف نورت در گردون شرف

مرغ روحت از شرف عنقای قاف احترام

ما برین در زایران کعبهٔ اصلیم و هست

حج اکبر زان ما آنست و بس اصل کلام

گر یکی مانع نباشد گویم این بیت‌الحرم

نیست در حرمت سر موئی کم از بیت‌الحرام

گر به قدر اجر بخشی دوستان را منزلت

باشد از تمکین سراسر عرصهٔ دارالسلام

ور ز اعدا منتقم باشی به مقداری که بود

ننهد از کف تا ابد جبار تیغ انتقام

اهل عصیان گر تو را روز جزا حامی کنند

قهر سبحانی کند تیغ جزا را در نیام

گر گشائی از شفاعت بر گنه‌کاران دری

بندد از رحمت خدا درهای دوزخ را تمام

خلق را گر یکسر ایمن خواهی از پیغام موت

وای بر پیک اجل گر کام بگشاید زکام

در جزای خصم اگر سرعت کنی نبود بعید

گر شود پیش از محل واقع قیامت را قیام

دین پناها پادشاها ملک دین را بیش ازین

می‌توانی داد در تایید حق نظم نظام

بس که صیاد زمان دام بلا گسترده است

یک زمان با اهل دل مرغ فراغت نیست رام

راست گویم هست از دست مخالف در عراق

بر بزرگان حسینی مذهب آسایش حرام

اهل کفر از آتش بغض عداوت پخته‌اند

از برای خفت اسلام صد سودای خام

داوری پیش تو می‌آرند زیشان اهل دین
یاوری کن مؤمنان رایا امیرالمؤمنین