نام شعر : انتظار  اثر :مرحوم محمد عابدی خیابان متخلص به :عابد تبریزی

انتظار 1

ای یاد تو قرار دل بی قرار ها

از حسرت مطاف تو بر دل شرار ها

ابر عنایت تو اگر رشحه ای دهد

شوید ز صفحه دل غمگین غبارها

پویندگان کوی ولای تو را بود

فرش حریر در سر ره ، نیش خار ها

یاران به خاک بوسی تو نائلند و من

غرق سرشک و حسرت غم از کنارها

ای بحر رافت و کرم ای معدن عطا

لطفی که تا رها شوم از انتظارها
 
انتظار 2

ای لوا بر اوج ملک لا مکان افراشته

عشقت اندر مزرع دل تخم ایمان کاشته

باشد از نام حسین آیین احمد را رواج

فکر باطل کرده هرکس غیر از این پنداشته

شرح آیات وفایت را دبیر یزم عشق

با خط زرین به الواح زمان بنگاشته

حق بدانسان هست لاینفک از نامت که دل

حق را با جوهر ذاتت یکی انگاشته

هر کسی در دل تولای تو دارد بی گمان

مخزنی از گوهر والای عشق انباشته

نیست بیجا گرچه در خون جگر شد غوطه ور

چشم ( عابد ) انتظار مهدی دین داشته

----------------------------
نام شعر : جلوه حق در ولادت حضرت ولی عصر عج اثر مرحوم عابد تبریزی


شب چو به رخ برفکند زلف معنبر غالیه‌گون شد بسیط توده اغبر

شب ولادت را با جلوه‌های زیبا و ملکوتی ترسیم و با استعارت بی‌بدیل توصیف کرده و

 خلوت‌گزینی خویش را مطرح می‌نماید و گوئیا از جفای سپهر شکوه‌ها دارد که ناگهان

سروش غیبی به فریاد می‌رسد و مژده ولادت آن بزرگوار را نوید می‌دهد.

ناگهم از غیب داد مژده سروشی کای ز جفای سپهر سفله مکدّر

هان چه نشستی به پای خیز که گیتی زینت دیگر گرفت و شوکت دیگر

شور دیگری به جان می‌رسد و دل آتش گرفته و از زبان سروش غیبی شور و حال ذرات هستی را

با زبانی معجزه‌گر بیان می‌نماید و
با «حسن مطلع» زیبایی به مدح حضرت حجت (عج) می‌پردازد و
با پرده‌هایی که ساز می‌کند هنرنمایی‌های خاقانی و انوری و بزرگان عرصه ادب را به یاد می‌آورد.
مطلع رخشنده‌ای چو مهر جمالش جلوه‌کنان زد ز شرق فکرت من سر
ای به سریر ولا امیر فلک فر حکم تو را طبع کاینات به چنبر

--------------------------

شاعر : عابد تبریزی

بهای عصمت - گفتگوی حضرت زینب (ع) با برادر در راه شام اثر: استاد عابد تبریزی


تا مصحف جمال تو گردیده منظرم

آیات حسن توست به هر جا که بنگرم

جز آنکه بینم از جلواتت به هر نگاه

سود از سواد دیده خونین نمی‌برم

گلبوته‌ایست در سر نی اینکه بینمش؟

یا هست حسن وجه خدایی مصورّم

من کشته ولای تو هستم به جان تو

بعد از تو نیست زندگی خویش باورم

تا جام تشنگی به کفت داد آسمان

پر کرد از عصاره‌ی خونابه ساغرم

هستی تو، یا جمال ازل جلوه می‌کند

این منظری که گشته عیان در برابرم

خورشید در سر نی و غوغای اهل شام

ای وای من مگر که به صحرای محشرم

از هر چه غیر دوست گذشتی به راه عشق

من اندر این معامله چون از تو بگذرم؟

با گوش جان طنین اناالله بشنوم

در چشم دل تجلی طور است منظرم

تشریف یاد حسن تو را در حریم دل

در هر قدم ستبرق جان را بگسترم

لب‌تشنگان آب بقای لب تو را

همراه خود به ظلمت شامات می‌برم

ترصیع خاک راه تو را در مسیر عشق

بس درّها که در صدف دیده‌پرورم

جا بر فراز مسند خورشید کرده‌ام

افتاده تا ظلال ولای تو بر سرم

از عرش برتر است ستیغ وفا و من

با شهپر وقار در آن اوج می‌پرم

این عزّتم بس است که من خواهر توأم

وین فخر بس مرا که تو هستی برادرم

عصمت بها گرفته ز عنوان زینبی

عفت پناه یافته در زیر معجرم

باب نجات هست در کبریائیت

من «عابدم» غلام تو ای شاه ذوالکرم



 نام نوحه : زبانحال حضرت لیلا به فرزندش در هنگامه وداع  اثر : استاد عابد تبریزی

کنار ایله حجاب تیره زلفی ماه منظردن
دریغ ایتمه علی لطف نگاهون جان مضطردن
سپهر عارضوندن لمعه لمعه نور اولور ساطع
آلیب گوی سبق ماه رخون خورشید انوردن
نه سودا وار باشوندا عالمی ترک ایتموسن بولمم
سنی سرمست‌اید و بدور ساقی غم هانسی ساغردن
عوالم نظمنی ایتمه پریشان، حال لیلی تک
صبا قویما گذار ایتسون او گیسوی معنبردن
بویون قربانیم قوی بیر دولی گوزلی بویون گورسون
آنان بار نظر درسین بله نخل تناوردن
قیام امتون توجیه ایدر هنگامه‌ی حشری
تاپیلماز ماصدق بو قامته سرو و صنوبردن
دولاندیرما گوزون مستانه بو گردون گردان تک
که ایلر منحرف گردونه‌ی امکانی محوردن
فروغ عارضون گورسه عروس حجله‌ی گردون
زواله خجلتندن میل ایدرسرحدّ خاوردن
شعاع آفتاب عارضون قویمور گوره گوزلر
نه گوهرلر سَپَر خاک رهونده چرخ، اختردن
آتا گر بیر اشارتله کمان ابرو نظر تیرین
خدنگ انداز گردونی سالار نه طاق اخضردن
دم باد سحرتک زلفوه هر دم دیَر آهیم
بو دشتی رشگ چین ایلر شمیم مشگ اذفردن
آنان سنده اوغول محو ایلیوبدور روحون، آختارما
آنالیق روحونی بو قالب لیلایه بنزردن
گورن نقش بدیع نسخه‌ی حسنون بولر ایلوب
سخنگوی ازل عطف بیان حسن پیمبردن
باخور گوز حسنوه هر نظره ده افزون اولور نوری
وگرنه دل بولور بو مصحفین آیاتنی بردن
خیال ایتدیقجا کامه یتماقون، شوقیله گوز یاشیم
گچر طوفان ایدنده هفت دریای مسجّردن
جواهر سرمه‌ی دود دلیله چشم مخمورون
اولوب مکحول آلا دل دیده‌ی جادوی عبهردن
آنان روحی تجسّم تاپدی اولدی صورت اکبر
گچور گور ایندی نه حالیله بو روح مصوّردن
قتاله عزم ایدوبسن ویر اجازه ایلوم آماده
منظم بیر قشون آه دل اشگ دیده‌ی تردن
ملوکانه جلالیله علم نصب ایله میدانه
دل آل حسنیله، جان شمشیریله قوم ستمگردن
ندای احمدی (ص) باشلا دل کفاره القا ایت
هراس و رعب و وحشت نعره‌ی الله‌اکبردن
علی تیغ الده تأیید یدالهیله سن گوستر
علائم بو سپاهه قدرت بازوی حیدردن
عدو دم ویرسا منع آبدن گوستر غروریله
لبون تا ایلسین مین لر حکایت آب کوثردن
مباهات ایتسه دشمن کثرتندن آچ سر زلفون
توکولسون لشکر آردونجا دوشن آواره دل لردن
صف مژگانله اعدا صفوفین برهم ایت یکسر
کمان ابرویه خم ویرمه هجوم تیغ و خنجردن
سپاه کینه قلبنده نگاه نرگس مستون
ایدر آرتیق شراره مشتعل مین شعله آذردن
شهادت شاهدین شوقیله استقبال ایله هرگز
خیال ایتمه جفای خصمدن بیداد لشکردن
فروغ تابناک گوهر نفسون گوره بولمز
او گوزلر که اولوبدور خیره برق نقره و زردن
مقدسدور، شهادت کعبه سین طوف ایت صفائیله
بو درگاهین غبارین پاک ائدر جبریل شهپردن
منای عشقده مردانه قربان اول سنه قربان
آنان قوی رتبه ده ممتاز اولا حوّا و هاجردن
علی قویما اولا آشفته فکرون فکر لیلادن
اسارتدور شهادت ملزمی امر مقدردن
حریم عصمتین تضمین ایدوب حق حفظ ایده اما
آلانماز پرده قوم کینه‌جو آل پیمبردن
سنه باش ترکنی تعلیم ایدن راه دیانتده
منه تلقین ایدوب ال چکمییم بو قاره معجردن
مصفّادور اگرچه اشک شبنم چهره‌ی گلده
تاپار اوزگه صفا حسنون بویانسا خون احمردن
شهادتله یتیشمز ماجرا پایانه، سیر ایلر
باشون اوزگه مراحل، دور گردن مدوّردن
جدا باشین باشون ترک ایلمز شامه کیمی بولّم
کیمین وار تابی آیریلسون بله هم سرّ و همسردن
فراقون سوزونی پایانه ویرمز عمر، پایانی
ویرر باش بو شرار جانگزا دامان محشردن
حسین بن علی درگاهنه یوز دوندروب عابد
که عنوان وساطتله دوتوب دامان اکبردن
رجای واثق ایله، مدعا تحصیلنی ایستر
بولر هرگز گدا اولموب اولا نومید بو دردن

----------------------------------


نام شعر : ولادت حضرت رسول اکرم ص اثر : استاد عابد تبریزی

شب چراغان است بزم آسمان چشمه‌سار نور جوی کهکشان

اختران قندیل طاق‌آویز شوق شمع بزم‌افروز شورانگیز شوق

ماه زرّین زورقی بی‌بادبان در دل دریای مینایی روان

عطر جان دارد نسیم شامگاه گوئیا از باغ رضوان کرده راه

شب بود آبستن اسرار حق تا برآرد جلوه‌ی ربّ‌الفلق

چون سحر از جیب شب سرمی‌کشد پرده از انوار حق برمی‌کشد

پاره می‌گردد حجابات ظُلَم از فروغ طلعت حُسن قدم

دور باش صبح راند تیرگی نور بزداید ظُلَم با چیرگی

زانکه از ره سرّ سرمد می‌رسد موکب نور محمّد (ص) می‌رسد

انتظار روزگار آید بسر نور حق زاید به ترکیب بشر...


ترکیب‌بند   اثر : استاد عابد تبریزی


ای پیشه‌ات کرامت و ای شیوه‌ات عطا

غرق تنعّم از کرمت جمله ماسوا

ذاتت منزّه از صفت و نعت و بحث و فحص

ذکرت دوای شافی هر درد بی‌دوا

در پیشگاه عزّ و جلال تو خاضعند

ذرات کون، خواه نهان خواه برملا

اکسیر عزت تو به خاصیت ازل

بخشد به قلب پاکدلان فیض کیمیا

عزت در آستان تو ساید جبین به خاک

شوکت به پیشگاه تو عجز است و ابتلا

مستضعفان ز فضل تو سر بر فلک، ولی

مستکبران ز قهر تو چون خاک، بی‌بها

چون تافت چهر لطف تو از بنده‌ای، شود

فرعون اگر بود، همه‌ی شوکتش هبا

خرد و کلان صباح و مسا بر درت به عجز

آن یک جبین به سجده و این است بر دعا

انگیخت رحمتت پی ارشاد آدمی

بر راه راست سلسله‌ی خیل انبیا

آدم به فتح باب نبوت علم گشود

تا بسته باب بعث نبی شد ز مصطفی )ص(

بر کون تافت جلوه انوار سرمدی

آمد برون ز پرده چو نور محمّدی

نفسی به شکل حادث و با جلوه‌ی قِدَم

از قدس زد به عالم ناسوتیان قدم

منسوخ کرد ذکر اوائل به صیت خویش

حق گفت و زان نقوش اباطیل زد به هم

پر کرد از طنین هوالحق فضای کون

روزی که بود حکمروا خلق را صنم

یک فرد در برابر جمعی ز هر فریق

چون اختری محاط ز هر سوی در ظُلَم

امّا شکست نور خدا موج تیرگی

پاشید هر چه بود ظلام و ظلم ز هم

از جوهر نفوس منزه ز دود شرک

توحید گشت در همه عالم از او علم

گسترد فرش قسط و عدالت چنان که بود

منظور کردگار توانا و ذوالنّعم

بگسیخت رشته‌های نظام کهن که بود

مبنای آن به تفرقه و کینه و ستم

تا بعد او نه سلسله‌ی شرع بگسلد

بنمود ره به امت خود هادی امم

کز عترت و کتاب بجویند راه راست

وز این دو ثقل بازستانند کیف و کم

زین ره به امر خالق بیچون و لایری

گردید جانشین نبی میر اولیا

نفس رسول و آیت حق شیر دادگر

حق را ظهور کامل و مصداق مشتهر

الگوی رادمردی مردان نیک‌نفس

معیار زندگانی نیکان خوش‌سیر

خصم خطا و حق‌کشی و فتنه و فساد

بنیاد کن ز دشمنی و اختلاف و شر

مجموعه‌ی فضایل ذات رسول حق

منظومه‌ی شرایع دین، هادی بشر

مفهوم انقلاب و تحرک به امر دین

مصداق عدل و داد و به داد و دهش سمر

عدلش چنان به اوج که در موقف نماز

زان تیغ کینه بوسه خونین زدش به سر

عمری همه مصائب و دوری همه تلاش

آن را نه عدّ و حصر نه این را حد و شمر

زان داغ‌ها که یار علی بود در حیات

داغ بتول زانهمه شد جانگدازتر

با دست خود چو در دل خاکش نهان نمود

اندر دو چشم حق‌نگرش شام شد سحر

ناطق به حق لسان حق از غصه باز کرد

با جان خفته در لحد آغاز راز کرد

ای روشنی فزای چراغ شبانه‌ام

بی جلوه‌ی تو ظلمت محض است خانه‌ام

تا پژمرید روی گلت رنگ غم گرفت

باغ و بهار و گلشن و برگ و جوانه‌ام

تا دم زنم نمی‌زنم از غیر دم، که بود

نامت سرود و نغمه و شعر و ترانه‌ام

شب‌ها سر مزار تو تنها کنم نوا

بیگانه تا خبر نشود از یگانه‌ام

غم با تو ره نداشت به دل، حال می‌کند

خون در جگر فشار زمان و زمانه‌ام

تنها گذاشتی تو مرا لیک مشکل است

تنها گذارد این شرر جاودانه‌ام

من خاضعم به پیش تو، من، کز سر خلوص

مسجود اهل عشق بود آستانه‌ام

چون بیندت به خاک دو چشمم، که بی‌دریغ

شستی غبار راه تو اشک روانه‌ام

تنها شریک درد حسین و حسن منم

بعد از تو ای غمت پی بودن بهانه‌ام

بعد از من آنکه وارث میراث انبیاست

عالم طفیل و او به همه میر و مقتداست

آری حسن به قول علی میرمؤمنین

دست خدای بود که آمد ز آستین

ستوار کوه حلم و بلند آیت وقار

سرشار بحر بینش و رکن بنای دین

جنگی به رنگ صلح علیه ستمگران

چونانکه کند ریشه‌ی بیداد و کفر و کین

دشمن به اوج قدرت و انصار ناتوان

اسلام در مخاطره در بین آن و این

با بینش خدایی و ادراک معنوی

دریافت آن به حکمت حق آیت مبین

کز جنگ جز شکست نصیبی نمی‌برد

می افتد از شکست خلل در اساس دین
امّا به صلح، دین رهد از آفت زوال

به به از این درایت و اندیشه‌ی رزین

صلحی که بود ضامن حفظ و بقای شرع

صلحی که بود هادم اوهام مفسدین

زین صلح شد زمینه مهیا که پر کند

از صیت حق حسین، همه پهنه‌ی زمین

زین صلح شعله‌های فتن برنشست، تا

خیزد به دشت عشق، چنان شور آتشین

ذرّات کاینات به شور آمد و نوا

تا زد علم به دشت بلا شاه کربلا

بگشود شقّه پیرهن رایت حسین

تسخیر کرد کون و مکان دولت حسین

شد جذب دشت غم که کند قبله‌گاه عشق

هر چند می‌کشید حرم منّت حسین

مرهون او مساعی افراد انبیا

شد زنده نام جملگی از شوکت حسین

اسلام سرخ‌رو شد و احکام روسفید

تا سوده شد به خاک سیه صورت حسین

بگرفت مایه، نفس همه انقلاب‌ها

از شورش مقدس و از نهضت حسین

تفسیر شد چنانکه خداوند گفته بود

احکام مصحف از عمل و نیت حسین

یادآور یگانگی ذات کبریا

در کثرت گروه جفا وحدت حسین

نجوای او به قتلگه آن‌گونه پرطنین

کافاق و انفس است پر از صحبت حسین

اکسیر شور عشق شود آب هفت بحر

گز ذره‌ای بدان رسد از تربت حسین

ذرات گر شوند مجاهد به راه عشق

بوسند چون غبار، در همت حسین

او منعم است و هر که جز او ریزه‌خوار او

چون ذره جذب چهره‌ی خورشیدوار او

با چشم لطف و مرحمت او گر نظر کنی

کافر به زمره‌ی شهدا ترک سر کند

او با تکلمی ز لب هاتفی خطاب

کین و عداوت از دل دشمن به در کند

هر نفس پاک یک‌نفسش هم‌نفس شود

جز او ز هر چه داشته صرف‌نظر کند

نخل حقایق ازلی بارور شود

چون نفحه‌ی بهار به هر جا گذر کند

هر چند پرنشیب و فراز است راه عشق

هموار گه به پا کند و گه به سر کند

طفلی ز مهد خیزد و مردانه جان دهد

آنجا که شور عشق حسینی اثر کند

جز راه او رهی به حقیقت نمی‌رسد

هر چند سعی، راهروی بیشتر کند

اسلام اوست آنچه جهان را کند بهشت

جز آن بهشت نیز چو باشد سقر کند

ره مشکل است و پر خطر امّا توان سپرد

او یک نظر به چشم عنایت اگر کند

آن قدرت خدا که به یک لحظه قادر است

با امر حق جهان همه زیر و زبر کند

ذات خدا نهان و عیان نور وجه او

از او و نور او همه‌جا پر ز گفتگو

عالم پر از ندای حسین و نوای اوست

دل در فغان به زمزمه‌ی نینوای اوست

گلشن شود ز خون شهیدان اگر جهان

ذوق و صفایش از چمن کربلای اوست

روزی جهان بگیرد اگر بانگ یا الاه

شک نیست کز تموّج بانگ رسای اوست

آب بقا که زندگی جاودان دهد

در پیش عارفان اثر خاکپای اوست

تنها نه از جهان که ز جان نیز بگذرد

صاحبدلی که شیفته و مبتلای اوست

گو دردمند عشق نگردد پی دوا

کاین درد را علاج ز دارالشّفای اوست

از شوق باغ خلد نلرزد، اگر دلی

اندر هوای بارگه کربلای اوست

مفتون هر تعلق و مجذوب هر هوس

کفر است گفتن اینکه دلم آشنای اوست

نشناخت بی حسین خدا را کسی به حق

در جمله ماسوا نه خدا جز خدای اوست

دین جُست لیک هیچ نشانی ز دین ندید

سرگشته‌ای که چشم به سوی سوای اوست

آری چراغ اگر نبود در شب سیاه

رهرو کجا تمیز دهد راه را ز چاه

روزی که خاک دشت بلاموج خون گرفت

رنگ شفق از آن فلک آبگون گرفت

روزی که شد شکسته عمود خیام دین

سستی اساس قائمه کاف و نون گرفت

روزی که دیو چیره به افرشته شد، ز بهت

عقل بسیط راه دیار جنون گرفت

روزی که موج خیز بلا فُلک دین شکست

تشویش، گردش فلک بی‌ستون گرفت

در حیرتم که خون فرو رفته در زمین

چون سر کشید و دامن افلاک چون گرفت

گم کرد آدمیت خود آدمی و ز آن

ببرید راه و پیش ره رهنمون گرفت

جز خون نخواست دیدن و جز رنگ خون ندید

چشمی که بی‌فروغ شد و رنگ خون گرفت

بخت بلند دامن خوبان ز کف نداد

راه بدان طبیعت پست و نگون گرفت

دستی به دستیاری دست خدا شتافت

یکدست دست یاری قوم زبون گرفت

جانی به اوج لایتناهی گشود بال

نفسی حضیض ذلت دنیای دون گرفت

آن یافت جاودانگی از اوج ارتقا

این شد تباه و فاسد و فانی و بی‌بها

تنها نه شاه کشور امکان ز جان گذشت

در راه دوست از همه کون و مکان گذشت

آری به غیر دوست که نبود گذشتنی

از هر چه در زمین و زمان می‌توان گذشت

از آفتی که نخل کهن را ز ریشه سوخت

داند خدا چه بر سمن و ارغوان گذشت

مرغی که دام حادثه بودش مضیق خاک

بگشود بال و از سر این خاکدان گذشت

خاری که برگ غنچه‌ی تر خست نیش آن

چون تیر زهرگین ز دل باغبان گذشت

گل پژمرید و غنچه به‌خون خفت و برگ سوخت

یارب کدام آفت از این گلستان گذشت

آب بقا نثار لبی کز شرار دل

خشکید و تشنه از لب آب روان گذشت

سروی شکست تا که جبینی به خون نشست

قدی خمید تا که خدنگ از کمان گذشت

بگذشتن از سر دو جهان مشکلی نبود

امّا ندانم از ثمر دل چسان گذشت

پیر طریق عشق و ولیّ از جهانیان

صد ره ز جان گذشت کز آن نوجوان گذشت


یک تن به حال مرگ و دو جان بر لب از وفا

گویی که بود جان یکی و کالبد دو تا

بازار عشق گرم شد و رونق بلا

 تا غوطه زد به موجه‌ی خون شبه مصطفی(ص(

بشکفت زخم‌ها به تنش همچون گل وزان

بگرفت رنگ خون رخ سلطان کربلا

بگرفت پا نهال برومند باغ دین

در پای آن فتاد چون سلطان دین ز پا

تا انعکاس خون علی جلوه‌گر بُود

هرگز ز باغ دین نرود رونق و صفا

ننشست بانگ شور امامت به گوش او

بشنید تا ز نفس رسالت بیا بیا

اسلام، تا ز آفت بیداد وارهد

شد اصغرش وقایه و شد اکبرش فدا

هرگز خلل‌پذیر نباشد بنای دین

محکم ز خون پاک شهیدان شد این بنا

هرگز رواج و رونق آن نشکند که هست

از خون فروغ و جلوه‌ی این درّ پربها

هر ذره شور عشق شود در همه جهان

گر نکهتی ز دشت بلا آورد صبا

هر دست، تیغ گردد و برّد رگ فساد

چون بشنود حدیث دلیران کربلا

جایی که شاه تشنه‌لب از اکبرش گذشت

سر سود بر سپهر کسی کز سرش گذشت

زینب نگار حجلگی حرمت حجاب

شرح حیا و معنی شرم، آیت حجاب

هر شاهدی مزین اگر از حجاب شد

 افزود او ز عفت خود زینت حجاب

زان ظلمت شبانه و بنشاندن چراغ

می‌خواست ابر ماه کند ظلمت حجاب

قومی که خواست پرده اسلام بردرد

لرزید از مشاهده‌ی صولت حجاب

زینب به کوفه پرده به رخسار اگر نداشت

دل‌ها نبود دستخوش هیبت حجاب

گفتند مرتضاست که گوید سخن بلی

این آیتی نبود مگر آیت حجاب

چون صورتش ندیده صدایش شنیده شد

زینب علی خیال شد از دولت حجاب

اسلام بی‌حجاب ندارد قبول زن

حاکی است از حجاب درون صورت حجاب

هست از حجاب قیمت زن در همه فعال

هرگز مگو که هست ز زن قیمت حجاب

تقوی و پرده هیچ جدایی‌پذیر نیست

تقوی چو نیست هیچ نه خاصیت حجاب

اسلام کشتی است و بود لنگرش حجاب

گر آن نه، این یکی همه باشد در اضطراب

در بزم عشق دردکشی باده در کشید

پای تعلّق از همه عالم به در کشید

در اوج ذوق مستی و شوق حضور دوست

بشکست جام و ساغر خونین به سر کشید

تاریخ را ورق زد و هر صفحه لکه دید

بزدود و جای آن خطی از نور و زر کشید

تا دیده غیر دوست نبیند به کاینات

نقشی ز حسن او به سواد بصر کشید

شب تیره بود و دامن آفاق پر کدر

روشن خطی به جیب افق چون سحر کشید

بت بود و بت‌پرستی و آوای غول و دیو

او لب گشود و نعره الله برکشید

شوری فکند در همه ذرات کاینات

بر نقش کفر خطّ زوال و خطر کشید

یکباره سوخت کشته بیداد و کینه را

تا آن فروغ لامعه چون شعله سرکشید

هر چند بوسه زد به سرش تیغ ناکسان

او دست لطف بر سر نوع بشر کشید

می‌رفت کاروان بشر در ره خطا

این کاروان به راه فلاح و ظفر کشید

آری اگر حسین نبود و قیام او

گمراه بود آدم و منفور، نام او

گلبوته‌ی شهادت و گلواژه‌ی جلال

گلگونه‌ی جمال دلارای ذوق و حال

آویزه‌ی رواق ضریح شهید عشق

انگیزه‌ی تخیل اندوه و ابتهال

نقش و نگار صفحه دلدادگی و شور

شیرازه بند دفتر آزادی و جلال

درّی ثمین نثار پسین در حضور دوست

تکمیل زیب بزم لقا محفل وصال

خورشید در تجلی و اندر نما سهیل

کوچک ولی بزرگتر از حیطه‌ی خیال

نشکفته غنچه‌ای همه عمرش تبسمی

نو جلوه اختری همه دورش دم زوال

روح صفا و قرعه‌ی نبض وجود عشق

خون رگ شهامت و سیّاله‌ی کمال

اخطار جاودانه به بیداد و حق‌کشی

اعلان حق به چیرگی ظلمت و ضلال

پیکان زهردار چون بوسید حلق او

زد خنده‌ای و کرد ز تاریخ این سؤال

آیا سزای آنکه دم از عشق حق زند

اینست در تداوم ایام ماه و سال

آری حقیقت است که هر کس که حق بگفت

خونش چو لعل، خنجر الماس‌گونه سفت

از لاله دید پر چمنی در برابرش

آمد دمی که بر سر نعش برادرش

لبریز، برکه‌ای به تموج ز خون گرم

غلطان در آن، برادر با جان برابرش

خاک سیه شفق زده همچون افق ز خون

وز موج آن گرفته چو مه، روی انورش

چون شاخه‌ای که بشکند از نخل بارور

تیغ جفا دو دست فکنده ز پیکرش

آن ساقیی که داشت بسی چشم‌ها به راه

خون کرده دور چرخ ستمگر به ساغرش

صد چشمه خون ز دیده به دامن نثار شد

 تا برسترد ژاله‌ی خونین ز عبهرش

انگیخت شور حشر ز درد درون چو دید

بر روی خاک، قامت غوغای محشرش

زنگار دود آه، رخ چرخ تیره کرد

شنگرف خون چو دید به یاقوت احمرش

عنقای قاف همت و مردانگی و عشق

در خاک و خون تپیده چو بشکسته شهپرش

گویی نشد مجال که سر گیردش ز خاک

زین روی رو نهاد به روی برادرش

نالید کای نهال برومند باغ دین

بشکست قامتم چون شکستی ز باد کین

 

مثنوی اثر : استاد  عابد تبریزی

ای شمسه‌ی کاخ آرزوها نام تو کلید گفتگوها
ای نور شب سیاه روزان با چهره‌ی چون مه فروزان
ای آب رُخ بهار از تو ذوق گل و لاله‌زار از تو
ای باخته جان به راه جانان فرش ره تو ستبرق جان
ای برُخی جلوه‌ی تو جانم عشق تو حقیقت روانم
ای نور چراغ عشق و عرفان تابیده به کلبه‌ی فقیران
ای جان مرا فروغ امّید ویرانه کجا و گنج توحید
در ظلمت شب چو مه رسیدی بر دختر خویش سرکشیدی
دیدی که مرا کسی نمانده از زندگیم بسی نمانده
دیدی که به لب رسیده جانم دیدی که ضعیف و ناتوانم
دیدی که نیازمند وصلم محو غم تست فرع و اصلم
برداد دلم نکو رسیدی مشتاقی من به چشم دیدی
دیدی ز عمت اسیر بندم دیدار ترا نیازمندم
با یاد تو واپسین دم من عشق من انیس و همدم من
آخر نفسم، نفس، نه آتش چون شعله‌ی جانگداز و سرکش
کم مانده که آشیانه سوزد بال و پر از این زبانه سوزد
آبی به شرار دل فشاندی این شعله‌ی غم فرو نشاندی
دیدی شب من قمر ندارد شام سیهم سحر ندارد
باز آمدی ایمه شب تار شد ز آمدنت سحر پدیدار
امشب غم و رنج من سرآید شب می‌رود و سحر برآید
من می‌روم و نشانه ماند چون نام تو جاودانه ماند
این نام همیشه ماندگار است همپویه‌ی دور روزگار است
داغ دل من ز لاله جویند شرح غم من به سبزه گویند
رمزی ز سرشگ همچو باران اشگ تو و ابر نوبهاران
شرحی ز غم دل بلاخیز افسردگی غروب پاییز
من گوهر شاهوار عشقم شایسته‌ترین نثار عشقم
من زینت رشته اسارت من جلوه‌ی مشعل شهادت
من سایه‌ی آفتاب و ایمان من رشح سحاب شور و عرفان
من شمع حریم عشق و شورم من محرم خلوت حضورم
من آینه‌ی تجلی حق من پرتو وجه نور مطلق
مائیم به راه عشق سالک باقی همه فانی است و هالک
با شوق شهادت و اسارت رفتیم طریق استقامت
تو کشته شدی که گردد احیا آئین وفا و عدل و تقوی
من گشتم اسیر و شد به ایجاد آزادگی از اسارت آزاد
عزّ و شرف و وقار از ماست آینده روزگار از ماست
من محرم خلوت لقایم غم نیست خرابه هست جایم
پایم به سریر طاق افلاک هر چند که هست مفرشم خاک
من خاک‌نشین سدره جاهم تا در بر تست خانقاهام
ای نطق تو شرح راز هستی عشق تو طریق حق‌پرستی
بگشا لب و راز دل به من گو با دختر خویشتن سخن گو
دیدی که چو شمع بزم سوزم باشد رمقی به جان هنوزم
چون صبح دمیدی از کنارم تا روی تو دیده جانسپارم
دیدی چو ستاره‌ی سحرگاه کم مانده ازین حیات کوتاه
خورشید من آمدی فروزان تا هدیه کنم به جلوه‌ات جان
دیدی که غریب و دلفکارم غیر از تو کس دگر ندارم
از بی‌کس خویش یاد کردی دل بود غمین تو شاد کردی
دیدی که بهار من خزان است گل رفته خراب گلستان است
بر گلشن من صفا فزودی صد عقده ز کار دل گشودی
دیدی که اسیرم و غریبم بیمارم و نی به سر طبیبم
دیدی رُخ زرد و آه سردم باز آمدی ای طبیب دردم
دیدی دل من ز غصه صد چاک نمناک رُخم به خاک نمناک
مهر پدری ز سر گرفتی از خاک رُخم تو برگرفتی
دیدی که دو چشم من به راه است در حیرت آن رخ چو ماه است
باز آمدی و غم از دلم رفت ظلمت ز فضای محفلم رفت
ای روی تو نقش لوح جانم ای باغ و بهار و گلستانم
خواب است که دیده کرده افسون یا چهره تو شده دگرگون
بیند به عیان دو چشم گریان مرجان به عقیق گوهرافشان
عکس دل من به قوت جان است یا صحبت چوب خیزران است
خونین لب نوش دلکش تو شد آب دلم ز آتش تو
من در سفر دیار عشقم همپای تو رهسپار عشقم
بگذار برم به زاد ره من گلبوسه ز گلشنت به خرمن
ای نطق تو شرح راز هستی عشق تو طریق حق‌پرستی
بگشا لب و راز دل به من گو با دختر خویشتن سخن گو
محتاج نوازش تو هستم ای دست خدا بگیر دستم
ای فیض دمت مسیح‌پرور بگشا به سخن لب چو شکر
دوران گذشته آیدم یاد کز لطف تو بود خاطرم شاد
آغوش تو بود جایگاهم دامان تو مأمن و پناهم
هر چند که محرم حضورم نزدیک تو لیک از تو دورم
چون شد که دگر سخن نگویی؟ رازم به تکلّمی نجویی
گویی که در این سکوت رمزیست داند دل من که راز آن چیست
گوید به سکوت آن لب نوش با من که شوم ز گفته خاموش
خاموش شوم ز کشف اسرار تا فاش شود به محضر یار
هر چند غمین و دردمندم گفتار ترا به کار بندم
این گفت و دگر لب از سخن بست چون شاخه‌ی گل خمید و بشکست
دیدند خرابه جاگز نیان محنت طلبان، غم آفرینان
ماند از سخن آن عقیق پرنوش شد بلبل باغ عشق خاموش
خاموش شد آن لب شکر بار با صد سخن از بیان و گفتار
اسرار نهان به سینه بنهفت چشمان نخفته‌اش فرو خفت
مژگان بلند سنبل‌آسا خوابید به دور چشم شهلا
آرام دل امام ابرار آرام غنود پیش دلدار
مه دید چو در خرابه تابید خوابیده ستاره پیش خورشید

-----------------------

نام شعر :خاطره آن شب اثر : استاد عابد تبریزی


از چه ای  خدنگ مژگان بر دلم نمی نشینی

مرغ جان چه حال دارد از غمت مگر نبینی

تا ز من بدور هستی از تو بیمناک هستم

لیک چون به دل نشینی بینمت چه دلنشینی

دل ز شوق صید گشتن چون شکار پای بسته

گشت بی قرار و طاقت همچنان تو در کمینی

چون نبات پای سنبل در پناه ابروانی

چون گیاه دامن کوه زیر پشته جبینی

دور قرص مهر بینش همچو هاله بر مه استی

گرد چشم آسمانی همچو سبزه در زمینی

تیغ پنجه قضایی یا که تیر سرنوشتی

بی صدا به تن درآیی بیخبر به دل نشینی

همچو روز من سیاهی همچو قد من خمیده

راستی چرا چنانی راستی چرا چنینی؟

گه خدنگ جان شکاری گاه سوزن رفوئی

آن به جان بیقراری این به خاطر غمینی

وه چقدر شوخ چشمی جای خود نمی شناسی

دور چشم مست یاری در کجا ببین مکینی

در تعجبم که جانان چیست علتش نسوزد

بر شرار قهر جانت با نگاه آتشینی

نرگس فسونگرش را جز تو نیست یار و همدم

راستی به نیک بختی در زمانه بیقرینی

دور چشم مست جانان در مقام دلربائی

همچو خطهای مشکین در کنار ساتکینی

دمبدم بسان "عابد" سجده میبری به مردم

یا ز خرمن لقایش چون رقیب، خوشه چینی